پایان خوش...

هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.

پایان خوش...

هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.

«آن» طرفِ دیگرِ شهر

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

اینجا هم هست. حالا خود دانید. اما اگه کسی بیاد و خبر از اینور بیاره اونور ریز ریزش میکنم می‌ریزم پای گلدون.

(هرچند احتمالاً شما تفاوت‌ش رو متوجه نمی‌شید یا کمتر می‌شید اما اینجا با اونجا یه فرق‌هایی داره)

چراغ اینجا هم که کرم شبتابِ کوچولوئیه هنوز زنده ست. هنوز روشنه.

---

چند هفته بعد:

خدا خیرتون بده من نگفتم که خصوصی نظر بذارین و یا اینجا. هرچی میخوایین بگین همون جا بگین. فقط از این ور خبر نیارین اونور. که اصن گفتنش هم لازم نبود. صم، بکم و فلان هم دعاست مثلاً! :)) خواستم خوشمزه بازی دربیارم انگار! فوت هم گذاشتم آخرش. که دهن بدخواهام بسته شه!

۱ نظر ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۹
sheyda nshr

یک لحظه هم یک لحظه نیست. نه، نیست.

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ
۱ نظر ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۲
sheyda nshr

ممنون فرمول‌ساز :)

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ب.ظ

   کم‌رو و خجالتی و ساکت. اگر برادرهام جیغ‌ام رو درنمی‌آوردن همیشه سرگرم کار و بازی‌های خودم بودم. اما دیگه این‌طور نیستم. تغییر کردم. بلند بلند حرف می‌زنم، سوال می‌پرسم و درباره‌ی چیزهایی که می‌دونم نظر می‌دم. آهسته آهسته اتفاق افتاد. مثلاً اولین جهش با خوابگاه رفتن شروع شد. قبل‌ش من همیشه تنها بودم توی خونه. دوست‌هام همون آدم‌هایی بودن که از اول راهنمایی می‌شناختم‌شون. حتی تا حد زیادی از دختر بودن هم فاصله داشتم. نه اینکه پسر باشم. اما جنسیتی هم نداشتم. خلاصه یک موجود غیر اجتماعی و خجالتی و تا حدودی عجیب.

   یکی دیگه از این جهش‌ها (نه اینکه دومی‌اش) سرِ کار رفتن بود. که به خاطرش مجبور بودم اداره‌های مختلف برم و با آدم‌های جورواجور حرف بزنم و فراموش نکنم رئیس‌ام ازم چی خواسته.

   تا چند روز پیش خودم رو همون آدمِ خجالتی می‌دیدم. خیال می‌کردم واقعیت همونه که بودم و من دارم خلافِ چیزی که هستم رفتار می‌کنم. تا اینکه این پستِ فرمول‌ساز رو خوندم.

   راست‌ش خیلی خوشحال شدم که فهمیدم من همون چیزی هستم که نشون می‌دم و هیچ فیلم بازی کردنی در کار نیست!

   من هم تو این چند سال اخیر خیلی تغییر کردم. اگه می‌دونستم این تغییر کردن انقدر خوشاینده کمتر مقاومت می‌کردم!

۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۷
sheyda nshr

هذیان می‌گویم و از گفته‌ی خویش دلشادم

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

چند هفته‌ی حسابی شلوغ و خسته کننده رو پشت سر گذاشتم. فکر اینکه تا نیمه‌ی ماه بعد نمی‌تونم مرخصی بگیرم، صبح‌های اداره رو خسته کننده‌تر و کشدارتر جلوه می‌ده. حقیقت اینه که توی این ماه سه روز مرخصی گرفتم. همین دو هفته پیش که شنبه‌اش هم تعطیل بود. همین هفته‌ی دومِ مرداد. چون سیما رفته بود مسافرت و من هم امتحان زبان داشتم و تعداد بیشماری (واقعا بیشمار) مرد و پسر گرسنه و شام و ناهار و پختن و شستن. اگه کسی ادا می‌کنه که می‌تونه سر کار بره و این تعداد آدم رو غذا بده حتی صرف نظر از اینکه باقی کارهای خونه رو انجام بده باید بگم اون من نیستم. به خاطر یک چیزهایی هم نمی‌تونستم از کسی کمک بگیرم تا اقلاً یک وعده کمتر غذا درست کنم. نه من این آدم نیستم. آدمِ این همه کار. خیلی ناخواسته ژن کار کردن‌م فعال شده بود. خودم هم تعجب می‌کردم چطور می‌تونم ظرف‌های بعد از شام رو بشورم در حالیکه هر موقع سیما رو موقع اینکار می‌دیدم کلی تعجب می‌کردم. بعد از یک روز خسته کننده و مخصوصاً بعد از شام دیگه فقط باید رفت تو رختخواب تا صبح فردا...

بگذریم. می‌خواستم تا این چند روزه نفس‌م از جای گرم بلند می‌شه، این لحظات رو غنیمت بشمرم و از چیزهای خوبِ تو دنیا مثل پروانه‌ها، گل‌ها، درخت‌های گلابی و هلو و انجیر و گردو و جوی‌های جاری در زیرشون و پسران قشنگ مشنگِ توی ماشین‌های قشنگ مشنگ‌تر حرف بزنم اما چیزی جز روزمرگی و اتاق سرد و تاریکِ آرشیو یادم نیومد. به نظرِ من رئیس‌مون باید ویلایی کنار دریا برامون رزرو کنه و اقلاً یک هفته بفرستدمون اونجا تا مرهمی بشه برای ناراحتی‌های روحی‌مون. :/

انقدر این کار یکنواخته. انقدر همه چی مرده‌ست. انقدر کسل کننده. انقدر دلگیر و تاریک و گریه گریه گریه.

این گریه‌های منه. ربطی به توصیف کارمون و اتاق نداره. می‌دونم پیدا کردن همچین کاری تو این روزها خیلی سخته. ولی...

به غیر از کارهای بی پایانِ اداره چیزهای دیگه ای هم یادم  میاد. موضوع‌های آزار دهنده. که گاهی از سرم رد می‌شن...

نمی‌دونم توی کدوم کتاب بود که می‌خوندم شخصیت اول داستان گاهی به یک جایی مثل NGO برای صلح می‌رفت. جایی که پر بود از جنگ و درد و رنج تمام مردمِ دنیا. هر لحظه خبر تازه‌ای می‌رسید. از رئیس جمهوری که برکنار شده. از کسی که اعدام کردن. بین دو قبیله جنگ شده... انقدر خبرها بزرگ و دردآور و مهم‌ن که مسائل سخت زندگیِ تو، خرد و ناچیز به نظر می‌آن. اتفاق پشت اتفاق. می‌ری اونجا که خبر تازه بشنوی که هر خبر تازه بیاد روی مشکلِ تو. انقدر بیاد روش که گم‌ش کنی. انقدر بزرگ باشن که فراموش‌ش کنی.

آره، یارو می‌رفت همچین جایی... نمی‌دونم شاید کتابه، خداحافظ گاری کوپر بود. شایدم  مال اوریانا فالاچی، اون کتابِ زندگی، جنگ و دیگر هیچ‌اش. احتمالاً یکی از این دو تا...

 نمی‌دونم چرا هیچوقت چیزی از کتاب‌هایی که می‌خونم یادم نمی‌مونه. فقط به این امید می‌خونم که تو ناخودآگاهم تاثیر بذاره و یه کم اطراف‌م رو بیشتر بشناسم. اما به طور مستقیم چیزی یاد بگیرم. نه. بخوام هم داستان کتابی رو تعریف کنم این می‌شه که: «در مورد یه زنه ست که قبلاً معشوقه‌ی یه آهنگ ساز و یه روزنامه نگاری بوده. آخرش با یه سیاستمدار ازدواج می‌کنه در حالی که قبلاً مارلین مونرویی بوده واسه خودش، آخر عمرش آلزایمر ناجوری می‌گیره و از شکل و قیافه و رفتار و اخلاق می‌افته و وضعیت ناجورِ ترحم برانگیزی پیدا می‌کنه و داستان در مورد این دو عاشق‌هاست (عاشق؟) که باید بگم اول‌ش از مراسم خاکسپاری زنه شروع می‌شه.» من خیلی دوست‌ش داشتم. ولی شک دارم با تعریفی که کردم کسی مشتاق بشه که بره به سمت‌ش.

شبه. نمی‌خوام بخوابم. نمی‌خوام ببینم باز صبح شده و بدوئم تا ایستگاه اتوبوس. یکی من رو از صبح فردا نجات‌م بده. :(

۴ نظر ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۵
sheyda nshr

متکا سلام می‌کند.

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۷ ب.ظ


امروز پنجشمبه است.

متکا خسته است.

متکا لب بسته است.

به متکا سلام می‌دهیم.

متکا سر تکان می‌دهد.

---

«درسِ بیست و هشتم، میم»

۳ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۷
sheyda nshr

دو کلمه حرف بی حساب

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ب.ظ

فائزه نیومده بود. گاهی اوقات (اندازه‌ی 50 درصد اوقات) تنها بودن خوبه. مخصوصاً اگه طرف‌ت فائزه باشه که ... البته دختر خوبیه اما مقدار تولید کلمه‌اش بالاست. ساعت اداره مثلِ هر روز دیر می‌گذشت. برکت داره ماشالله. تموم نمی‌شه. خوشبختانه یا شوربختانه خیلی هم تنها نبودم. آقای "بی امان"، بی وقت می‌اومد و طلب شیرینی می‌کرد. شیرینیِ چی؟ شیرینیِ عروسیِ من. هر چقدر می‌پرسیدم به چه مناسبت باید شیرینی بیارم و سعی می‌کردم بپیچونم خیلی موفق نبودم. نصف زبانِ درازی که تازگی کسب کردم از سر بحث کردن‌های بی‌مورد توی اداره ست. بالاخره این شیرینی به اسم زده من شده. چند هفته ست که پیله کرده. چاره‌ای نیست انگار. یک روز باید بزنم بیرون و یک جعبه بگیرم خیال همه رو راحت کنم. آخرهای وقت خانم متاهل اومد پیش‌م. حتی فائزه هم تعجب می‌کنه که یک آدم چقدر می‌تونه حرف بزنه. من از هر دو تعجب می‌کنم البته. این جور وقت ها سعی می‌کنم ضمن اینکه با طرف مقابل‌م حرف می‌زنم کارم رو هم هرچند کندتر انجام بدم و به نحوی بی علاقگی‌ام رو نشون بدم. اما انگار وجه علاقمند و خوشحال و مکالمه گرم پر رنگ تر از طرفِ "با من حرف نزن" ام نمود داره. خب...

استاد طراحی خل و چلی دارم. انصافاً بعضی‌ها از اول به هزل و هجو گفتن عادت دارن یا دست بی رحم روزگار این بلا رو سرشون میاره؟ ایشون استادی هستن که هرچند در کار خودش مهارت داره. (البته با چیزهایی که من دیدم انگشت کوچیکه ی برادران کافرمون هم نمی‌شن چه برسه عددی باشن یا حتی صفر در دنیای آرت و بخصوص هنر باحال و هیچی نگمِ مدرن) ولی خب ادعا دارن تمامی نقاش‌های شهر پیش ایشون آموزش دیدن و اگه شهردار این شهر خراب شده می‌شدن چه ها که نمی‌کردن و ال و بل. گاهی برای اینکه نشون بدن تا خط آخر سیاست هم رفتن در جمله‌های کوتاه و بی نمک احمدی نژاد رو مسخره می‌کنن و دوستان هم مثل بز اخفش سر تکون می‌دن. ولی خب بعید می‌دونم استاد وقت گرانبهاشون رو با خطی روزنامه یا برگی کتاب هدر داده باشن. خب این تا اینجاش.

من هم این چند جلسه‌ای که سعادت حضور در محضرشون رو پیدا کردم ناخواسته با طرز فکرشون آشنایی پیدا کردم. نه اینکه منتظر فرصت باشم که روی طعمه‌ام بپرم. اساساً من انقدر آدم ساکتی‌ام که در برخورد اول و دوم و سوم و چهارم بیم اون میره که اگه کر و لال نیستم پس قطعاً عقب موندگی دارم که حرف نمی‌زنم. پس از روی عمد نبود. خودش مثل همیشه که پاش رو زمینه‌هایی که ازشون هیچی نمی‌دونه میذاره و به خاطر اخلاقِ نازنین‌اش هم کسی جلودارش نیست و البته یکی از یکی... بگذریم. سن‌ها پایینه.

شروع کرد در مورد شهر همدان حرف زدن. خب درسته که تو دانشگاه چیزی یاد نمی‌دن. اما به هر حال بیس و پایه‌ی یک سری چیزها رو یاد می‌گیریم. انقدری که جلوی آدم‌های بی سواد و مطالعه، ادعای دانشمندی کنیم و ریز ببینیم‌شون! نه فقط طبق انتظار چیزی از شهر نمی‌دونست. فهمیدم حتی مناظره گر خوبی هم نیست. از بسته و گرفته بودن مردم همدان می‌گفت در حالی که ذهن خودش از همه چیز بسته تر بود. جداً که آدم شبیه چیزها و کسایی می‌شه که ازشون زیاد حرف می‌زنه و یا بهشون زیاد فکر می‌کنه. سوال پرسیدن و جواب شنیدن از احمدی نژاد چطوره؟ این هم همون طور. در گمراهی استاد همین بس که پرسیدم صحت این حرفی که می‌زنید رو چطور باور کنم که به راننده تاکسی‌ها ارجاع‌ام داد. به همین برکت!

قطعاً من دفعه‌ی بعد که چیزی بگه جواب نمی‌دم و مثل عقب مانده‌ی ذهنی، صم بکم، گوشه‌ی میز می‌شینم و طبق معمول کاسه کوزه می‌کشم و راست‌ش عین خیال‌م هم نیست که کسی از همدان خوش‌ش بیاد یا نیاد. ضمن اینکه یکی از این حدیث‌های خوب می‌گه که با همچین آدم‌هایی بحث نکنین که پسندیده نیست و فلانه.

بعدش با سپیده رفتیم بیرون و گشت و گذار که واقعه‌ی شیرین کلاس‌م هم بشوره ببره. هرچند راست‌ش به من که خوش گذشت! یعنی حرف زدن در مورد چیزهایی که درموردشون اطلاع داری خیلی کیف می‌ده! که چون معمولاً من از کمتر چیزی تو این دنیا خبر دارم زیاد از این فرصت‌ها بهم دست نمی‌ده. به هرحال رفتیم توی رستوران-کافی شاپ نشستیم چون سپیده گرسنه بود. غذا سفارش دادیم و دوربین رو گذاشتیم روی تایمر و هی عکس گرفت و هی عکس گرفت و هی عکس گرفت. بعدش هم کلی به قیافه‌هامون موقع غذا خوردن خندیدیم و نعره زدیم و از رستوران-کافی شاپ بیرون جستیم.

+البته از حرف‌های راننده تاکسی‌ها هم می‌شه خیلی چیزها در مورد شهر فهمید. اما قطعاً نه در مورد اون موضوع که آمار دقیق می‌خواست و اصلاً یک موضوع جهانی بود.

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۶
sheyda nshr

چقدر می‌شه درباره‌اش حرف زد.

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

با سرعت می‌رفت اما نرم حرکت می‌کرد. بادِ صبح از پنجره‌ی جلویی می‌خورد به صورت‌م. یکی از مستخدم‌ها جلوی در شیرینی تعارف کرد و روزم رو تبریک گفت. برای فائزه هم برداشتم. بعد رفتم دنبال کار سخت گرفتن حقوق. توی حیاط نشستم منتظر تماس رئیس‌م. بوی رز می‌اومد. چشم می‌بستی انگار توی باغ پر از رز بودی. چشم که باز می‌کردی درخت‌های آلبالو بودن و علف‌های هرز و جا به جا چند بوته‌ی رز. برگشتم پیش فائزه. هر دومون نمی‌دونستیم این نامه‌هایی که می‌گیریم و از این طرف به اون طرف می‌بریم دقیقاً چه معنی‌ای دارن. خانم نقره و آقای تک و خانم فلان و آقای آن بالا و کلاً انگار همه نمی‌دونن. خندیدیم. مانیتور باز شروع کرد به سوت زدن. ادای موجی ها رو درآوردیم و بیشتر خندیدیم. برگشتم خونه و رفتم توی بغل بابا. عصری باز هم بیدار شدم و رفتم آویزونش شدم و بهش عذاب وجدان وارد کردم به حساب اون باری که به من وارد کرده بود. الان هم منتظر بودم برگرده تا بغل‌ش کنم. به سارا زنگ زدم، حال دختر دایی‌اش رو بپرسم. گفت فوت کرد... گریه کردم... چقدر می‌شه درباره‌ی مردن حرف زد... مثل الآن...

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۳
sheyda nshr

هست و نیست

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

شکوه میکنند که آن معشوق ازلی اگر ما را دوست دارد
چرا خبر نمیدهد و چرا نامه نمیفرستد
پاسخ خداوند این است که تو نامه خوان نیستی
وگرنه من بر دوام نامهها و طومارهای مفصل مینویسم
بر چهره بهار
و بر چهره پاییز
و بر چهره زمستان
و بر چهره تابستان
و بر چهره آسمان
و پیش از همه بر چهره آدمیان:


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجه ره دانی
مولانا


سوی شما نوشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کی است اینجا کاین سطر را بخواند
مولانا


پوپویک پیکی، نامه زده اندر سر خویش
نامه گه باز کند گه شکند بر شکنا
منوچهری


حسین الهی قمشه ای

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲
sheyda nshr

نامه

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ب.ظ

راننده پول رو گرفت و چند بار بوسید، می‌دونستم زیادی گرفته و تا قبل‌ش تو دل‌ام شاکی بودم. بعد خوش‌م اومد ازش اونجایی که بوسید و شکر کرد و گفت دشت اول. ظاهربینم، حساس‌ام رو این شکر کردن‌ها، پشت فرمون قرآن گوش دادن‌ها، بفهمم کسی می‌ایسته به نماز دل‌م قرص می‌شه. خوش‌م اومد از شکر کردن‌اش. هزار تومن بیشتر برداشت؟ فقط هزار تومن؟ نوش جون‌اش. من‌ام آخرِ ماهه که جیب‌ام خالی شده وگرنه از اون اول‌ش هم شاکی نمی‌شدم.

گزارش کار رو دیروز فرستادم واسه رئیس بخش، خسته بودم، هی شمارده بودم و حساب کرده بودم. امروز باز هم بازش کردم که نکنه اشتباه شده باشه. دیوارها لرزید. برق‌ها رفت. سقف رو سرم خراب شد. من زدم تو سرم. یه عدد رو اشتباه زده بودم. چرا؟ از فائزه می‌پرسیدم چرا؟ ولی فائزه عاشق بود. نه اندازه‌ی رضا که عاشق فائزه‌ست. اما اینم به نوبه‌ی خودش حسابی سرش تو گوشیه. عدد رو درست کردم و دوباره گذاشتم‌ش رو آی پی جای گزارش قبلیه. به امید اینکه رئیس بخش دیروز یادش رفته باشه ببیندش. رفتم پیش منشی‌ش و گفتم فایلی که دیروز گفتم رو به اطلاع‌شون رسوندید؟ گفتن بعله. نا امید و خسته برگشتم پایین. و ریز ریز غصه خوردم. و بعدش یه چیز خنده داری پیش اومد که غصه‌ام کمرنگ شد.

دیر رسیدم خونه. زود رفتم بیرون. باز برگشتم خونه. باز رفتم بیرون. شب برگشتم خونه. یه ساعتِ پیش.

دل‌م الان چی می‌خواد؟

خوابگاه رو می‌خواد. خوابگاه پرفکت نبود. اما من گاه گاهی دل‌م هواش رو می‌کنه. هوس اون فقط درس داشتن رو. نظم خاصی که داشت. بی نظمیِ کنارش هم. کمبود غذا. پروژه‌های (فحش رکیک). و البته یک چیزی که الان دارم بهش فکر می‌کنم اینه که اکثراً حال هم رو می‌فهمیدیم. که یعنی چی دو بار دانشگاه رو بالا و پایین کردن (تو تیغ آفتاب از کوه بکشی بالا) و با سرویسِ هشت رسیدن و فردا پروژه و امتحان و کوفت و زهرمار داشتن. تو خونه خستگیِ من قدِ مالِ بابا نیست. روزمرگی‌ام هم اندازه‌ی سیما نه. وضع ام خوبه. آدمِ خوشبختِ تو خونه ام. ایضاً بیرون خونه هم. اما بحث بیرون برای یه وقتِ دیگه. الان دل‌م خوابگاه می‌خواد. که خستگی مون کم و بیش اندازه‌ی همه. حال هم رو می‌فهمیم. یه چیزی پیدا کردیم برای شام خوردیم. حالا یکی جوونمردی کرده رفته آبجوش گذاشته. نشستیم دور هم استادامون رو مسخره می‌کنیم. یه همچین فضایی...

چقدر خسته‌ام مهری

چقدر خسته‌ام مهتاب

امروز چهار بار دانشگاه رو بالا و پایین کردم هاله...

۲ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۹
sheyda nshr

خواب و خیال شیرین

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ

من خیال می‌کنم وقتی بگذری، اتفاق بهتری رخ می‌ده

باید بگذاری و بگذری

من همینطوری خوش‌ام

با کلی ستاره که دور سرم می‌رقصن

گاهی تند

گاهی آهسته

گاهی سقوط می‌کنن

من هم سقوط می‌کنم

دائم در حال بلند شدن‌ام

انگار که اصلاً  قرار نیست به جایی...

من مطمئن‌ام، باید بگذاری و بگذری.

۰ نظر ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
sheyda nshr

استخوان ماهی مرده و افسانه‌ی درخت لیمو

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۵ ق.ظ

خوابم را ببینید

خوابم را ببینید

دیدنِ خواب من خوب است

لباس عروس به تنم کنید

داخل باغ لیمو بچرخانیدم

عروسیِ من خوب است

سوار کشتی ام کنید

توی دریا پرت ام کنید

پرت کردنِ من خوب است

ماهیِ دریا می شوم

به دامم بیاندازید

در سیر، آبلیمو، شیر، زنجبیل تازه، نمک، فلفل سیاه بخوابانیدم

خواباندنِ من خوب است

نیازی به آرد نیست

سرخ کردن من خوب است.


۱ نظر ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۵
sheyda nshr

ندانی

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ب.ظ

توقدر خویش ندانی ز دردمندان پرس

کز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند

-سعدی-

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
sheyda nshr

بیشتر، بیشتر و بیشتر

يكشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۱ ق.ظ

زندگی خیلی بیشتر از این‌هاست.

و من همه‌اش رو می‌خوام.


۲ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱
sheyda nshr

بهشتِ پنجشنبه

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ق.ظ

تو خیابون یه پسری دیدم که می‌تونست ستاره‌ی سینمای هالیوود باشه. لاغر و تا حدودی دراز چشماش هم یه جوری که ترسناک نبودن اما مظلوم شاید و اجزای صورت‌ش یه جوری، موهاش هم شلخته و لباسِ زشت و در دو ثانیه‌ای هم که از کنارم رد شد پی بردم اصلاً پرستیژ دانشجو هنر بودن هم نداره (دانشجو به مثابه‌ی کفِ پرستیژ) چه اینکه ستاره شدن، ولی چرا می‌گم می‌تونست باشه؟ چون واقعاً چیزی که کم داشت پول و پرستیژ بود. جداً موافق‌ام که کت و شلوار نیم میلیاری رو قیافه آدم تاثیر داره (بذارید همین جا اعلام کنم که من طرفدارِ اینجور آدم‌هام و سن و تحصیلات هم برام مهم نیست!:)) ) و همینطور کمی ادا و اطوار. وقتی به مودب و با کلاس بودن و اینجور رفتارها تو جمع فکر می‌کنم یاد یه قصه‌ای از مسیح علی نژاد می‌افتم که انگار تو کتاب‌ش نوشته بود، یا هرجا دیگه. که موقعِ ناهار کنار بقیه‌ی خانم‌های خبرنگارها نشسته بودن که دست‌ش رو می‌بره سمت لیوان‌ش تا آب بخوره، یکی از همکاراش یه چیزی تو این مایه‌ها می‌گه که اصلاً ظرافت زنانه نداری. چرا؟ چون لیوان رو دو دستی تو دستاش گرفته و آب می‌خوره. (وقتی آب می‌خورم هم یادش می‌افتم) بعد با خودم فکر می‌کنم که من دارم؟ من چطوری‌ام از دور؟ تا اونجایی که می‌دونم من هم زن‌ام. و به خیال‌م گاهی حتی خیلی. از وقتی یادم میاد لیوان‌ام هم همیشه با یه دست سمت دهن‌ام بردم. اما همین که ناخن‌هام رو لاک نمی‌زنم یا بلد نیستم ناز کنم (جز واسه بابام) و خیلی جذاب و بامزه نیستم... مممم بگذریم

آره دیگه. پسره پتانسیل ستاره‌ی هالیوودی شدن رو داشت. مثلاً اون فیلم پیانیست. اون مرده چه جذابیتی داشت که بهش نقش داده بودن اصن؟ حالا همون هم به نظرم تو فیلم خیلی خوب بود هم بعداً که با کت و شلوار دیدم کلی پسندیدم. :))

چرا؟ احتمالاً چون بازیگره؟ هالیوود؟ آمریکایی؟ "لبخندِ آفتابی"؟ آره احتمالاً.

پس چرا این پسرِ گیج و خنگ و بی ادعا، جوونِ کشورِ عزیزمون عکس‌ش رو بیلبوردهای نیویورک نباشه؟

از من بعیده تو خیابون راه برم و از آدما متنفر نباشم. حتی وقتی لبخند شیرین هم به صورتمه. اما پسره تو سرم شده ستاره. آره. همه‌ی اینا تو سرم می‌گذره. وگرنه من که کارگردان نیستم و به جایی هم وصل نیستم که ازش سوپراستار بسازم.

من اگه قدرت داشتم چیزها رو به هم وصل کنم، برای خودم کاری می‌کردم یاد یه شعر از ابتهاج افتادم به این ترتیب که می‌فرمان:

بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا

یکسر از بستر در آغوش تو بگذارد مرا

نه قدرت، نه بخت، نه واقعیت، نه خیال. هیچی ندارم که بتونم از این کارها کنم. ضمن اینکه کلاً از شعرهایی که توشون "بخت" داره خوش‌م می‌آد. مثلِ این یکی:

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من

توی یه آهنگی شنیدم. از مشیری هست‌ش.

همین دو تا الآن یادم میاد. و اگه بیشتر از هم وقت داشته باشم که فکر کنم بیشتر از این دو تا یادم نمیاد. نه اینکه نشنیده باشم یا حفظ نکرده باشم. اما متاسفانه حافظه‌ام از این باحالا نیست که در هر موقعیتی چیزهای درخور به سرم برسه. واسه به یاد آوردنِ این دو تا هم جای تقدیر دارم. یادم موندن، چون "بخت" دارن توشون.

به بخت اعتقاد دارم مثل کسایی که به طالع بینی ماه‌شون اعتقاد دارن (این سوال بود.) آیا؟ خیر. اما خوشم می‌آد از کلمه‌ش. بیشتر حرف‌هایی که می‌نویسم خیلی جدی نیستن. حتی وقتی موضوع جدیه. بنابراین هر وقت دارم از "بخت" ام گله و شکایت می‌کنم، مشخصاً دارم مسخره بازی هم در می‌آرم. اوکی. آدم مسخره‌ای هستم کلاً که شوخی و جدی‌ام معلوم نیس. اما اکثراً جدی‌ام فقط نمی‌خوام حرف‌های جدی رو که اغلب ناراحت کننده هم هستن با همون تلخی بگم. ضمن اینکه دوست دارم تا جایی که می‌تونم با چیدن و انتخاب کلمات تو جمله بازی کنم و نوشتن این فرصتِ کوتاهِ فکر کردن تا ساختِ جمله رو بهم می‌ده. و از طرف دیگه جاهایی که اتفاق خیلی بدی افتاده که عمق نداره بدی‌ش، اصلاً نمی‌تونم راجع بهشون حرف بزنم. این به خاطر دایره محدود لغات‌م هستش یا مشکلات نرم افزاریِ دیگه که کار یه مقاله‌ی خوب دیگه‌س و کی می‌خواد انجام‌ش بده؟ مشخصاً هیچکس. من دارم با دیوار حرف می‌زنم، میدونم، میدونم.

من همین الآن داشتم فکر می‌کردم. شاید ربطی به حرف‌های بالا نداشته باشه ولی واقعاً کدوم از حرف‌های بالا به هم ربط دارن؟

به اینکه تو دنیای عجیبی زندگی می‌کنیم که هر روز چیزهای عجیبی می‌سازن. مممم متاسفانه نمی‌تونم دقیقاً بگم که به چی فکر می‌کنم. یادم باشه شنبه که رفتم اداره با فائزه درمیون بذارم... هرچند حیف، حیف، حیف... کسی درک‌م نمی‌کنه (سال‌هاست که نمی‌خوام این جمله رو به زبون بیارم اما انگار مجبور شدم. اصلاً کسی فکر کرده من چرا وبلاگ می‌نویسم...) اینجا، این صفحه‌ی سفید من رو می‌فهمه که بی زبانه. ضمن اینکه حجب و حیا هم اجازه نمی‌ده با هر صفحه‌ی سفیدی هر حرفی رو بزنم. ولو اینکه لال باشه. پس بذارید فکر کنیم منظورم از چیزهای عجیب همین لباسشوییه. ما تو خوابگاه که نداشتیم. و اونجا من متوجه این چیزِ لامصب شدم. چرا با وجود لباسشویی و زودپز و اتو و شوفاژ ما زندگی راحتی نداریم و روز و شب کم میاریم؟ و مطلبِ بی ربطِ دیگه اینکه اگه آب همینطور به کم شدن‌ش ادامه بده، برمی‌گردیم به آب انبارها و حوض ها؟ و قصه‌ی دیو و پری‌های ته‌شون؟ حمام‌های عمومی و جن‌های توشون؟ ذهنِ شرقی و صد البته ایرانیِ من اینطوری فکر می‌کنه. بعدش غربی‌ها چی؟ یا از خاک آب می‌گیرن، یا به این فکر می‌کنن برن سیاره‌ی دیگه یا تا اون زمان تبدیل شدن به ابر قهرمان که می‌خوان زمینِ خشک و نابود رو از دستِ هیولاهای فضایی نجات بدن.

تو رو خدا اگه حرف نمی‌زنین لااقل غلط املایی‌ها و نگارشی‌هام رو بهم بگین. من خودم حوصله‌ام نمی‌گیره تا چند روز بعد نوشته‌ام رو بخونم. از طرفی هم یا همین لحظه باید پست کنم یا دیگه هیچ‌وقت. ولی خواهشاً اگه جاییش نامفهوم بود و دیدید مشکل از غلط املایی و نگارشی نیست نپرسید ازم که سخت نا امید می‌شم. این بهترین صورتیه که می‌تونم حرف بزنم. دیگه واضح‌تر از این ازم درنمیاد. خدا حفظ تون کنه! :))

پنجشنبه روزی از روزهای بهشته که متاسفانه ازش یکی داریم تو هفته. هی خدا شکرت...

۱ نظر ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۲۷
sheyda nshr

صدف

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۴۶ ب.ظ

همه جا دکان رنگ است، همه رنگ می‌فروشند
دل من به شیشه سوزد، همه سنگ می‌فروشند
به کرشمه‌ای، نگاهش، دل ساده‌لوح ما را
چه به ناز می‌رباید، چه قشنگ می‌فروشد 
شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه 
ز شراره‌ای که هر شب، دل تنگ می‌فروشد 
به دکان بخت مردم که نشسته است یا رب 
گل خنده می‌ستاند، غم جنگ می‌فروشد؟ 
دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدّی 
که غزال، چوچه‌اش را به پلنگ می‌فروشد
مدتی‌ است کس ندیده گُهری به قُلزُمِ ما 
که صدف هر آن‌چه دارد، به نهنگ می‌فروشد
ز تنور طبع «فانی» تو مجو سرود آرام 
مَطَلب گل از دکانی که تفنگ می‌فروشد

رازق فانی

۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۶
sheyda nshr

:(

چهارشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

یه حالی ام

استرس دارم

ناراحت ام بیشتر

دل م رختشو خونه زنجانه

یه ناراحتی ای دارم که ... آخ که این جمله تموم نمی شه چرا

حرف از دهن م در نمی آد

یه صفحه ی خط خطی ام

نه نیستم

...

خدا به خیر کنه، فقط همین...

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵
sheyda nshr

a little ... Kurdi

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

ئه ی که من گریفتاری توم               شیتی ورده خالی توم

ئه که من گرفتاری توم                  شیدای بالای برزی توم

لهو روژا وا توم دیوا                     عه شقی له دلم چه سپیوا

له تو جوانترم نه دیوا                    ای که من گریفتاری توم

ئه ی که من گریفتاری توم              شیتی چاوی جوانی توم

ئه که من گریفتاری توم                 شیدای بالای برزی توم

هه لم بژاردووی به دلی خوم           به چاوانت سویند ئه خوم

هه لم بژاردووی به دلی خوم           به چاوانت سویند ئه خوم

من به ته نیا هه ر هی توم               ای که من گرفتاری توم

:)

:)

:)

___

مثل اینکه خیلی مفهموم نیست. خودم‌م هم تیکه هایی‌ش رو می‌فهمم.

آهنگ‌ها برای هر کسی ممکنه یادآور خاطره‌های متفاوتی باشن.

این ترجمه شعر و خود موزیک با صدای چوپی:

ای کسی که من گرفتار توام   دیوونه‌ی خال‌های ریز صورت‌ات هستم

ای کسی که من گرفتار توام   شیدا و عاشق قد بلند توام

از اون روزی که تو رو دیدم   عشق‌ات تو به دل‌م نشسته

از تو زیباتر ندیدم   ای کسی که من گرفتار توام

ای کسی که من گرفتار توام  دیوونه‌ی چشم زیبای تو‌ام

ای کسی که من گرفتار توام   شیدا و عاشق قد بلند توام

تو رو با میل خودم انتخاب کردم   به چشمان‌ات سوگند می‌خورم

تو رو با میل خودم انتخاب کردم   به چشمان‌ات سوگند می‌خورم

من به تنهایی مال توام   ای کسی که گرفتار توام

 

__

خیلی عاشقانه‌اس؟! :D :P

خب من اینطوری دوست دارم که آهنگ‌های شاد رو وقتی که ناراحت‌ام گوش بدم. آهنگ‌های غمگین رو بذارم وقتی ناراحت نیستم. عاشقانه‌ها رو وقتی عاشق در و دیوار نیستم. آهنگ‌های خاطره دار رو وقتی تمرکز دارم و دلتنگ نیستم. اینجوری به ثبات بیشتری تو شخصیت‌ام می‌رسم! مخصوصاً شدیداً اون قسمتی که آدمِ ناراحت نباید به صداهای غمگین گوش بده رو معتقدم. که هزار جور فکر ناجور به سرش می‌زنه. حالا شاد هم گوش نداد، نداد.

۱ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۰۰
sheyda nshr

"زندگی به این قشنگی، آسمون به این یه رنگی"

سه شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

یه دوست جدید پیدا کردم. همین امروز. یه آدمِ با حال. گشتیم و خرید کردم. یعنی من خرید کردم و اون برام تخفیف می‌گرفت. خیلی خوبه. دوست داشتنی و پر از انرژی. خیلی مهربون و آروم. عجیب هم هست. مثلاً تا حالا تو خیابون بوعلی راه نرفته بود. یا فقط یه بار پاساژ آرین رفته بود قبل از امروز. دو سال از من کوچیک‌تره. یعنی سن کمی نداره. خب، کلی حرف زدم و یه عالمه راه رفتیم. همدان انقدر کوچیکه که معمولاً لازم نمی‌شه تاکسی بگیری. پیاده می‌شه به همه جاهای اصلی رسید. حالا دیر یا زود. بعد با برادرم رفتیم بیرون. من بستنی خوردم که زیاد دوست ندارم. فقط گاهی می‌خورم چون ... نمی‌دونم چطور بگم. ادای آدمایی رو درمی‌آرم که با بستنی حالشون خوبه و خیلی بستنی دوست دارن و باهاش خوشحال و خوشبختن! ولی بیشترِ اوقات واسه خاطره سازی می‌خورم. مثلاً اون لحظه رو مارک می‌زنم به خیالِ خودم. با هرچیزی هم که نمی‌شه مارک زد. باید بلال باشه، آتیش باشه... فعلاً همینا یادم می‌آد. مثلاً با سیب زمینی سرخ کرده نمی‌شه. با تخمه نمی‌شه... ای وای، چرا هیچی یادم نمی‌آد. بس که خسته‌ام. بس که خواب‌م می‌آد. من بستنی می‌خوردم و پرواز می‌کردیم تو بلوار. چون برادرم مثلِ وحشیا رانندگی می‌کنه. من و بابا همیشه منتظریم خبری بدی ازش برسه. از سرِ همین رانندگی کردن‌ش. خدا رحم کنه. به هر حال برام مهم نبود. خوش بودم و خسته. برادرم می‌گفت اینجا چقدر بوی گل می‌آد. انقدر این چند هفته شلوغ بوده سرم، کلاً یه خستگی رفته تو جون‌م که فقط با هزارو چهارصد و بیست و دو روز استراحتِ مطلق همرا با مالشِ پا و کتف و کمر و سونای خشک و خواب و آب پرتقالِ طبیعی از تن‌م درمی‌آد. بعداً فهمیدیم بوی گل، عطرِ منه که تازه گرفتم. می‍زنم به خودم خیال می‌کنم خیلی دختر و لطیف شدم.

سه تا آلبوم از علیرضا قربانی خریدم. زیاد جالب نیستن. از دخت پری‌وار ش این بیت رو خوش‌م اومده:

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

قیصر امین پور

از جمله افرادی که من دائم حسودی‌شون رو می‌کنم همین شاعرای خوب‌ن. مثلاً سعدی. آدم، خودش، چه حالی می‌کنه انقدر قشنگ حرف می‌زنه؟ حتماً خیلی باحاله.

نا تمام

شب بخیر

---

95/02/20

به این پستم فکر کردم (حوصله ام نگرفت بخونم) به نظرم میاد یه مقدارمزخرفات به هم بافتم.

۲ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۴
sheyda nshr

امان از دلِ قیدار!

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن‌تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم می‌دانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم می‌شود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا می‌ترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا می‌ایستم...!


قِـیدار- رضا امیرخانی

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۵۳
sheyda nshr

برای امید کوکبی

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ق.ظ

اغلب... بیشتر اوقات دوست ندارم عضو هیچ گروهی باشم. زیاد اخلاق خوبی نیست. یادم نمی‌آد خیلی هم به مناسبت‌های تقویم هم کاری داشته باشم... اوکی درسته. من رو فضام، تو دنیای دیگه سیر می‌کنم اصلاً.

به هر جهت این بار... برید توییتر ببینید چه کاری می‌تونید بکنید.

کمک لازمه. صدای کمکی که از مرزهای دنیای واقعی که هیچی از مرزهای مجازی هم (اگر باشه، که هست) بگذره.

۲ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۵۴
sheyda nshr