پایان خوش...

هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.

پایان خوش...

هر نوری هر چه قدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.

واقعا همینطوره که وقتی آدم بیکار باشه به چیزای بیخود و آزار دهنده‌ای فکر میکنه و بیخودی خودش رو اذیت میکنه. اتفاق‌های پیش پا افتاده براش مهم میشن. با جزئیات به یاد میارشون و بد برداشت میکنه‌شون. شروع میکنه خودخوری یا با اطرافیان بی تقصیرش بگو و مگو میکنه. من بارها تجربه کردم این وضعیت رو. برای همینه وقت‌هایی که بیکار میشم تو خونه ورزش میکنم و چند بار میرم جلو آیینه ببینم شکمم چقدر نصف و کوچیک و سیکس پک شده و بعد یاد حرف س میافتم که میدونم دلش پاکه اما اگه پاکه با دیگرونه بعد اون ط که منو دوست نداشت هم شاید مشکل از من باشه. مثلا اگه بینی‌ام رو عمل کنم و موهام هم چرا این شکلیه آخه. بالاخره هم یه روز جواب تیکه‌ی ب رو میدم یه جوری که آتیش بگیره... آره همین کارو میکنم.

۲ نظر ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۶
sheyda nshr

فصل نو

پنجشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

لپ تاپ رو روشن کردم. ماشین حسابش بالا بود. نشون می‌داد دو میلیون و پونصد و بیست. وردی که توش می‌نویسم رو پیدا نمی‌کردم و لابلای کیبورد پوستۀ حشره پیدا کردم.

وسایل اتاق رو غبار پوشونده جز زمین که دائم جارو می‌زنم و تخت که توش وول می‌خورم.

آب دهنم رو با حسرت و استرس قورت دادم و فکر کردم عیبی نداره، این بار یه برنامۀ دیگه. لباسم رو از تنم کندم و یک تی‌شرت دیگه پوشیدم... برنامۀ اولم اینه چند تا تی‌شرت جدید بخرم.

۰ نظر ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
sheyda nshr

پیش از پایان ناخوش

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۷ ب.ظ

اگر با نارسیس و بیماری‌ش (نارسیسم) آشنا نیستید یک سرچ ساده کافیه تا قضیه دست‌تون بیاد. خلاصه‌ش اینه که نارسیس عاشق تصویر خودش تو آب برکه شد تا بالآخره همونجا مرد. و اما داستان من که هنوز داستان‌ش نکردم. چون نمی‌دونم قراره آخرش چطور تموم شه:
چند شب پیش که مهمون داشتیم و حرفی برای گفتن پیدا نکردیم و زل زده بودیم به تلویزیون که صداش گم می‌شد تو صدای مردها و حوصله‌مون (یا حوصلۀ من) سر رفته بود. گوشیم رو گرفتم دستم و حرکت زشت "گوشی دستمه نمیبینم‌ت" رو جلوی مهمونا رفتم.
چون توی ترک و تحریم کاملاً خودخواستۀ شبکه‌های اجتماعی ام (و اصلاً ربطی نداره که حجم اینترنتم رو می‌خوردن و از روی لج پاکشون کردم) پس گشتی توی عکس‌های گوشیم زدم و با دیدن چند تا از عکس‌ها یاد برنامۀ فیس اپ افتادم.
از همون اولین باری که ورژن پسرانه‌م رو دیدم پسندش کردم. این بار هم به نظرم با وجود شال روی سرم بهتر و شسته و رفته تر از دفعه های پیش در اومد که دفعه‌های پیش انگار جراحی زورکی روی صورتم انجام داده بودن و گوشهام از سرم فاصله داشتن و موهام بیشتر به کشیدن سرسری قلمو رو کاغذ می‌مونستن.
با یه کم دستکاری بیشتر روی عکس از اون شب گاه و بی گاه گوشیم رو می‌گیرم دستم به مدت نامعلوم به عکس زل می‌زنم و زیر لب یک چیزهایی می‌گم که واضح نیست اما توش آه و افسوس داره و نشونه‌ها حاکی از اینه که عاشق شدم.
هرچقدر هم با عکس‌های مختلف سعی کردم فیس اپ رو گول بزنم تا برام ریش و سبیل هم بذاره، شاید این عشق از سرم بی‌افته، نکرده و گفته ولم کن می‌دونم خودتی و نهایتاً برام یه ته ریش دو سه روزه گذاشته. اینم که واضحه، جذابیتی که ته ریش داره کم تر چیزی تو دنیا داره. من از ۵۶۹ نفری که تا این لحظه عاشق شدم دقیقاً ۳۱۷ تاشون رو عاشق ته ریش (گاهی مشترکاً با سیب گلو) شون شدم فقط.
پایان قسمت اول داستان ۹۶.۰۳.۲۴
شروع قسمت دوم داستان:
بعد از یک هفته جستجوی شبانه روزی جسد خشک شده‌ش که گوشی به دست داشته و چمباتمه زده و روی صورتش دو خط روشن و شور که رد شر شر اخرین اشک‌هایش بود را ته کمد لباس پیدا کردیم و زیر خاک گذاشتیم.
پایان ناخوش. تیر نود و شیش


۱ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۷
sheyda nshr

لحظه‌هایی هست که واقعاً احساس تنهایی می‌کنم. غیر از اون موقع‌هایی که توی جمع غریبه‌ای نشستم و کلافه شدم از لبخندها و خند‌ه‌های الکی، این وقت‌های دیگه ست که هر چقدر اسم‌ها رو تو ذهن‌م بالا و پایین می‌کنم تا به کسی برسم که ازش مشورت بخوام، هیچکس رو پیدا نمی‌کنم. یک موقع‌هایی با خودم می‌گم خب تا اینجاش رو خودت یه طوری از پس کارهات براومدی بقیه‌اش هم یه کاری کن و اصلاً مگه همۀ آدم‌ها کسی رو دارن که باهاش مشورت کنن، بعد یاد کارهای اشتباه‌م می‌افتم و اینکه دل‌م می‌خواست کسی بود که واقعاً می‌تونست تو بعضی زمینه‌ها راهنمایی‌م کنه. حس می‌کنم ته یه کوچۀ بن‌بست گیر کردم و نمی‌دونم بقیه چطوری ازش گذر کردن. واقعیت اینه که هر کسی راه حل خودش رو داره. راه حل من اینه بهش نگاه کنم و نگاه کنم و نگاه کنم. جواب‌ش خیلی خیلی خیلی واضح به نظر می‌آد. اما انگار من کورم که نمی‌بینم. :(

>:(

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۹
sheyda nshr

آهنگِ قدیمی جهت عوض شدن طعم وبلاگ

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ



دریافت

Marrakesh Night Market

Loreena McKennitt

۲ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۰
sheyda nshr

نشانگان (سندروم) غم

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۸ ب.ظ

با "م" رفتیم تبریز. خوش نگذشت. هم به خاطر بعضی کارهای "م" هم تبریز مثل یک شهر جدید نبود. رفتیم جلفا. گفته بودن جنس‌های خوبی داره. دست از پا درازتر برگشتیم. بابا گفت خوبه اقلاً تا اونجا رفتین چون تو تاریخ نقش مهم داشته. رفتیم کندوان هم. از چند سال پیش تو فکرش بودم. الآن فکر می‌کنم چرا قیامت نمی‌شه و کوه‌ها به حرکت درنمیان؟ ما لیاقت این همه جای دیدنی رو نداریم. یه پارکینگ هم بود توی شهر که از قضا خرابه‌ای به اسم ارگ هم اونجا بود. آه بگذریم از همه چیز.

ذهنم خالی نمی‌شه از اتفاق‌های بد و حرف‌های آزار دهنده. چند ماهی هست. اما مثلِ چند ساله. انگار کاسۀ سرم لبریزِ از چیزهای آزاردهنده‌ و خالی نمی‌شه. هرچقدر خودم رو زدم به اینور و اونور که بشکنه و بریزه و دوباره پرش کنم از چیزهای خوب فایده نداشت. برنامه‌ای سراغ ندارم که چطور فرار کنم. اتفاق خوبی نیست که نیفتاده باشه این چند وقت اما گاهی صدایی از گوشم رد می‌شه و یا چشمم به کلمه‌ای می‌خوره یا انگار کسی دستم رو گرفته که اینطور لحظه‌ها یکی از اون خاطر‌های بد به یادم می‌آد.

بعضی‌ها خاطرۀ بدتری دارن. اتفاق بدتری. نمی‌فهمم چرا فقط زندگیه منه که با این اتفاق‌ها فلج می‌شه. کاش بعضی کارها رو انجام نداده بودم. یا بعضی جاها نرفته بودم. اقلاً به کسی نمی‌گفتم. چقدر شب و روز بگذره تا فراموش کنم. انقدر که صداها بهم فشار میارن تا الان باید متلاشی می‌شدم. به جاش داغ می‌شم. چشمام قرمز می‌شن. باید آب بینی‌م رو بالا بکشم. باید بالش پیدا کنم سرم که گنده می‌شه رو قایم کنم توش.

۰ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۸
sheyda nshr

ذکر 24/7

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۱۵ ب.ظ

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

سهراب سپهری



۱ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۱۵
sheyda nshr

«آن» طرفِ دیگرِ شهر

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

اینجا هم هست. حالا خود دانید. اما اگه کسی بیاد و خبر از اینور بیاره اونور ریز ریزش میکنم می‌ریزم پای گلدون.

(هرچند احتمالاً شما تفاوت‌ش رو متوجه نمی‌شید یا کمتر می‌شید اما اینجا با اونجا یه فرق‌هایی داره)

چراغ اینجا هم که کرم شبتابِ کوچولوئیه هنوز زنده ست. هنوز روشنه.

---

چند هفته بعد:

خدا خیرتون بده من نگفتم که خصوصی نظر بذارین و یا اینجا. هرچی میخوایین بگین همون جا بگین. فقط از این ور خبر نیارین اونور. که اصن گفتنش هم لازم نبود. صم، بکم و فلان هم دعاست مثلاً! :)) خواستم خوشمزه بازی دربیارم انگار! فوت هم گذاشتم آخرش. که دهن بدخواهام بسته شه!

۱ نظر ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۹
sheyda nshr

یک لحظه هم یک لحظه نیست. نه، نیست.

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ
۱ نظر ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۲
sheyda nshr

ممنون فرمول‌ساز :)

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ب.ظ

   کم‌رو و خجالتی و ساکت. اگر برادرهام جیغ‌ام رو درنمی‌آوردن همیشه سرگرم کار و بازی‌های خودم بودم. اما دیگه این‌طور نیستم. تغییر کردم. بلند بلند حرف می‌زنم، سوال می‌پرسم و درباره‌ی چیزهایی که می‌دونم نظر می‌دم. آهسته آهسته اتفاق افتاد. مثلاً اولین جهش با خوابگاه رفتن شروع شد. قبل‌ش من همیشه تنها بودم توی خونه. دوست‌هام همون آدم‌هایی بودن که از اول راهنمایی می‌شناختم‌شون. حتی تا حد زیادی از دختر بودن هم فاصله داشتم. نه اینکه پسر باشم. اما جنسیتی هم نداشتم. خلاصه یک موجود غیر اجتماعی و خجالتی و تا حدودی عجیب.

   یکی دیگه از این جهش‌ها (نه اینکه دومی‌اش) سرِ کار رفتن بود. که به خاطرش مجبور بودم اداره‌های مختلف برم و با آدم‌های جورواجور حرف بزنم و فراموش نکنم رئیس‌ام ازم چی خواسته.

   تا چند روز پیش خودم رو همون آدمِ خجالتی می‌دیدم. خیال می‌کردم واقعیت همونه که بودم و من دارم خلافِ چیزی که هستم رفتار می‌کنم. تا اینکه این پستِ فرمول‌ساز رو خوندم.

   راست‌ش خیلی خوشحال شدم که فهمیدم من همون چیزی هستم که نشون می‌دم و هیچ فیلم بازی کردنی در کار نیست!

   من هم تو این چند سال اخیر خیلی تغییر کردم. اگه می‌دونستم این تغییر کردن انقدر خوشاینده کمتر مقاومت می‌کردم!

۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۷
sheyda nshr

هذیان می‌گویم و از گفته‌ی خویش دلشادم

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

چند هفته‌ی حسابی شلوغ و خسته کننده رو پشت سر گذاشتم. فکر اینکه تا نیمه‌ی ماه بعد نمی‌تونم مرخصی بگیرم، صبح‌های اداره رو خسته کننده‌تر و کشدارتر جلوه می‌ده. حقیقت اینه که توی این ماه سه روز مرخصی گرفتم. همین دو هفته پیش که شنبه‌اش هم تعطیل بود. همین هفته‌ی دومِ مرداد. چون سیما رفته بود مسافرت و من هم امتحان زبان داشتم و تعداد بیشماری (واقعا بیشمار) مرد و پسر گرسنه و شام و ناهار و پختن و شستن. اگه کسی ادا می‌کنه که می‌تونه سر کار بره و این تعداد آدم رو غذا بده حتی صرف نظر از اینکه باقی کارهای خونه رو انجام بده باید بگم اون من نیستم. به خاطر یک چیزهایی هم نمی‌تونستم از کسی کمک بگیرم تا اقلاً یک وعده کمتر غذا درست کنم. نه من این آدم نیستم. آدمِ این همه کار. خیلی ناخواسته ژن کار کردن‌م فعال شده بود. خودم هم تعجب می‌کردم چطور می‌تونم ظرف‌های بعد از شام رو بشورم در حالیکه هر موقع سیما رو موقع اینکار می‌دیدم کلی تعجب می‌کردم. بعد از یک روز خسته کننده و مخصوصاً بعد از شام دیگه فقط باید رفت تو رختخواب تا صبح فردا...

بگذریم. می‌خواستم تا این چند روزه نفس‌م از جای گرم بلند می‌شه، این لحظات رو غنیمت بشمرم و از چیزهای خوبِ تو دنیا مثل پروانه‌ها، گل‌ها، درخت‌های گلابی و هلو و انجیر و گردو و جوی‌های جاری در زیرشون و پسران قشنگ مشنگِ توی ماشین‌های قشنگ مشنگ‌تر حرف بزنم اما چیزی جز روزمرگی و اتاق سرد و تاریکِ آرشیو یادم نیومد. به نظرِ من رئیس‌مون باید ویلایی کنار دریا برامون رزرو کنه و اقلاً یک هفته بفرستدمون اونجا تا مرهمی بشه برای ناراحتی‌های روحی‌مون. :/

انقدر این کار یکنواخته. انقدر همه چی مرده‌ست. انقدر کسل کننده. انقدر دلگیر و تاریک و گریه گریه گریه.

این گریه‌های منه. ربطی به توصیف کارمون و اتاق نداره. می‌دونم پیدا کردن همچین کاری تو این روزها خیلی سخته. ولی...

به غیر از کارهای بی پایانِ اداره چیزهای دیگه ای هم یادم  میاد. موضوع‌های آزار دهنده. که گاهی از سرم رد می‌شن...

نمی‌دونم توی کدوم کتاب بود که می‌خوندم شخصیت اول داستان گاهی به یک جایی مثل NGO برای صلح می‌رفت. جایی که پر بود از جنگ و درد و رنج تمام مردمِ دنیا. هر لحظه خبر تازه‌ای می‌رسید. از رئیس جمهوری که برکنار شده. از کسی که اعدام کردن. بین دو قبیله جنگ شده... انقدر خبرها بزرگ و دردآور و مهم‌ن که مسائل سخت زندگیِ تو، خرد و ناچیز به نظر می‌آن. اتفاق پشت اتفاق. می‌ری اونجا که خبر تازه بشنوی که هر خبر تازه بیاد روی مشکلِ تو. انقدر بیاد روش که گم‌ش کنی. انقدر بزرگ باشن که فراموش‌ش کنی.

آره، یارو می‌رفت همچین جایی... نمی‌دونم شاید کتابه، خداحافظ گاری کوپر بود. شایدم  مال اوریانا فالاچی، اون کتابِ زندگی، جنگ و دیگر هیچ‌اش. احتمالاً یکی از این دو تا...

 نمی‌دونم چرا هیچوقت چیزی از کتاب‌هایی که می‌خونم یادم نمی‌مونه. فقط به این امید می‌خونم که تو ناخودآگاهم تاثیر بذاره و یه کم اطراف‌م رو بیشتر بشناسم. اما به طور مستقیم چیزی یاد بگیرم. نه. بخوام هم داستان کتابی رو تعریف کنم این می‌شه که: «در مورد یه زنه ست که قبلاً معشوقه‌ی یه آهنگ ساز و یه روزنامه نگاری بوده. آخرش با یه سیاستمدار ازدواج می‌کنه در حالی که قبلاً مارلین مونرویی بوده واسه خودش، آخر عمرش آلزایمر ناجوری می‌گیره و از شکل و قیافه و رفتار و اخلاق می‌افته و وضعیت ناجورِ ترحم برانگیزی پیدا می‌کنه و داستان در مورد این دو عاشق‌هاست (عاشق؟) که باید بگم اول‌ش از مراسم خاکسپاری زنه شروع می‌شه.» من خیلی دوست‌ش داشتم. ولی شک دارم با تعریفی که کردم کسی مشتاق بشه که بره به سمت‌ش.

شبه. نمی‌خوام بخوابم. نمی‌خوام ببینم باز صبح شده و بدوئم تا ایستگاه اتوبوس. یکی من رو از صبح فردا نجات‌م بده. :(

۵ نظر ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۵
sheyda nshr

متکا سلام می‌کند.

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۷ ب.ظ


امروز پنجشمبه است.

متکا خسته است.

متکا لب بسته است.

به متکا سلام می‌دهیم.

متکا سر تکان می‌دهد.

---

«درسِ بیست و هشتم، میم»

۳ نظر ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۷
sheyda nshr

دو کلمه حرف بی حساب

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۶ ب.ظ

فائزه نیومده بود. گاهی اوقات (اندازه‌ی 50 درصد اوقات) تنها بودن خوبه. مخصوصاً اگه طرف‌ت فائزه باشه که ... البته دختر خوبیه اما مقدار تولید کلمه‌اش بالاست. ساعت اداره مثلِ هر روز دیر می‌گذشت. برکت داره ماشالله. تموم نمی‌شه. خوشبختانه یا شوربختانه خیلی هم تنها نبودم. آقای "بی امان"، بی وقت می‌اومد و طلب شیرینی می‌کرد. شیرینیِ چی؟ شیرینیِ عروسیِ من. هر چقدر می‌پرسیدم به چه مناسبت باید شیرینی بیارم و سعی می‌کردم بپیچونم خیلی موفق نبودم. نصف زبانِ درازی که تازگی کسب کردم از سر بحث کردن‌های بی‌مورد توی اداره ست. بالاخره این شیرینی به اسم زده من شده. چند هفته ست که پیله کرده. چاره‌ای نیست انگار. یک روز باید بزنم بیرون و یک جعبه بگیرم خیال همه رو راحت کنم. آخرهای وقت خانم متاهل اومد پیش‌م. حتی فائزه هم تعجب می‌کنه که یک آدم چقدر می‌تونه حرف بزنه. من از هر دو تعجب می‌کنم البته. این جور وقت ها سعی می‌کنم ضمن اینکه با طرف مقابل‌م حرف می‌زنم کارم رو هم هرچند کندتر انجام بدم و به نحوی بی علاقگی‌ام رو نشون بدم. اما انگار وجه علاقمند و خوشحال و مکالمه گرم پر رنگ تر از طرفِ "با من حرف نزن" ام نمود داره. خب...

استاد طراحی خل و چلی دارم. انصافاً بعضی‌ها از اول به هزل و هجو گفتن عادت دارن یا دست بی رحم روزگار این بلا رو سرشون میاره؟ ایشون استادی هستن که هرچند در کار خودش مهارت داره. (البته با چیزهایی که من دیدم انگشت کوچیکه ی برادران کافرمون هم نمی‌شن چه برسه عددی باشن یا حتی صفر در دنیای آرت و بخصوص هنر باحال و هیچی نگمِ مدرن) ولی خب ادعا دارن تمامی نقاش‌های شهر پیش ایشون آموزش دیدن و اگه شهردار این شهر خراب شده می‌شدن چه ها که نمی‌کردن و ال و بل. گاهی برای اینکه نشون بدن تا خط آخر سیاست هم رفتن در جمله‌های کوتاه و بی نمک احمدی نژاد رو مسخره می‌کنن و دوستان هم مثل بز اخفش سر تکون می‌دن. ولی خب بعید می‌دونم استاد وقت گرانبهاشون رو با خطی روزنامه یا برگی کتاب هدر داده باشن. خب این تا اینجاش.

من هم این چند جلسه‌ای که سعادت حضور در محضرشون رو پیدا کردم ناخواسته با طرز فکرشون آشنایی پیدا کردم. نه اینکه منتظر فرصت باشم که روی طعمه‌ام بپرم. اساساً من انقدر آدم ساکتی‌ام که در برخورد اول و دوم و سوم و چهارم بیم اون میره که اگه کر و لال نیستم پس قطعاً عقب موندگی دارم که حرف نمی‌زنم. پس از روی عمد نبود. خودش مثل همیشه که پاش رو زمینه‌هایی که ازشون هیچی نمی‌دونه میذاره و به خاطر اخلاقِ نازنین‌اش هم کسی جلودارش نیست و البته یکی از یکی... بگذریم. سن‌ها پایینه.

شروع کرد در مورد شهر همدان حرف زدن. خب درسته که تو دانشگاه چیزی یاد نمی‌دن. اما به هر حال بیس و پایه‌ی یک سری چیزها رو یاد می‌گیریم. انقدری که جلوی آدم‌های بی سواد و مطالعه، ادعای دانشمندی کنیم و ریز ببینیم‌شون! نه فقط طبق انتظار چیزی از شهر نمی‌دونست. فهمیدم حتی مناظره گر خوبی هم نیست. از بسته و گرفته بودن مردم همدان می‌گفت در حالی که ذهن خودش از همه چیز بسته تر بود. جداً که آدم شبیه چیزها و کسایی می‌شه که ازشون زیاد حرف می‌زنه و یا بهشون زیاد فکر می‌کنه. سوال پرسیدن و جواب شنیدن از احمدی نژاد چطوره؟ این هم همون طور. در گمراهی استاد همین بس که پرسیدم صحت این حرفی که می‌زنید رو چطور باور کنم که به راننده تاکسی‌ها ارجاع‌ام داد. به همین برکت!

قطعاً من دفعه‌ی بعد که چیزی بگه جواب نمی‌دم و مثل عقب مانده‌ی ذهنی، صم بکم، گوشه‌ی میز می‌شینم و طبق معمول کاسه کوزه می‌کشم و راست‌ش عین خیال‌م هم نیست که کسی از همدان خوش‌ش بیاد یا نیاد. ضمن اینکه یکی از این حدیث‌های خوب می‌گه که با همچین آدم‌هایی بحث نکنین که پسندیده نیست و فلانه.

بعدش با سپیده رفتیم بیرون و گشت و گذار که واقعه‌ی شیرین کلاس‌م هم بشوره ببره. هرچند راست‌ش به من که خوش گذشت! یعنی حرف زدن در مورد چیزهایی که درموردشون اطلاع داری خیلی کیف می‌ده! که چون معمولاً من از کمتر چیزی تو این دنیا خبر دارم زیاد از این فرصت‌ها بهم دست نمی‌ده. به هرحال رفتیم توی رستوران-کافی شاپ نشستیم چون سپیده گرسنه بود. غذا سفارش دادیم و دوربین رو گذاشتیم روی تایمر و هی عکس گرفت و هی عکس گرفت و هی عکس گرفت. بعدش هم کلی به قیافه‌هامون موقع غذا خوردن خندیدیم و نعره زدیم و از رستوران-کافی شاپ بیرون جستیم.

+البته از حرف‌های راننده تاکسی‌ها هم می‌شه خیلی چیزها در مورد شهر فهمید. اما قطعاً نه در مورد اون موضوع که آمار دقیق می‌خواست و اصلاً یک موضوع جهانی بود.

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۶
sheyda nshr

چقدر می‌شه درباره‌اش حرف زد.

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

با سرعت می‌رفت اما نرم حرکت می‌کرد. بادِ صبح از پنجره‌ی جلویی می‌خورد به صورت‌م. یکی از مستخدم‌ها جلوی در شیرینی تعارف کرد و روزم رو تبریک گفت. برای فائزه هم برداشتم. بعد رفتم دنبال کار سخت گرفتن حقوق. توی حیاط نشستم منتظر تماس رئیس‌م. بوی رز می‌اومد. چشم می‌بستی انگار توی باغ پر از رز بودی. چشم که باز می‌کردی درخت‌های آلبالو بودن و علف‌های هرز و جا به جا چند بوته‌ی رز. برگشتم پیش فائزه. هر دومون نمی‌دونستیم این نامه‌هایی که می‌گیریم و از این طرف به اون طرف می‌بریم دقیقاً چه معنی‌ای دارن. خانم نقره و آقای تک و خانم فلان و آقای آن بالا و کلاً انگار همه نمی‌دونن. خندیدیم. مانیتور باز شروع کرد به سوت زدن. ادای موجی ها رو درآوردیم و بیشتر خندیدیم. برگشتم خونه و رفتم توی بغل بابا. عصری باز هم بیدار شدم و رفتم آویزونش شدم و بهش عذاب وجدان وارد کردم به حساب اون باری که به من وارد کرده بود. الان هم منتظر بودم برگرده تا بغل‌ش کنم. به سارا زنگ زدم، حال دختر دایی‌اش رو بپرسم. گفت فوت کرد... گریه کردم... چقدر می‌شه درباره‌ی مردن حرف زد... مثل الآن...

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۳
sheyda nshr

هست و نیست

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۲ ب.ظ

شکوه میکنند که آن معشوق ازلی اگر ما را دوست دارد
چرا خبر نمیدهد و چرا نامه نمیفرستد
پاسخ خداوند این است که تو نامه خوان نیستی
وگرنه من بر دوام نامهها و طومارهای مفصل مینویسم
بر چهره بهار
و بر چهره پاییز
و بر چهره زمستان
و بر چهره تابستان
و بر چهره آسمان
و پیش از همه بر چهره آدمیان:


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجه ره دانی
مولانا


سوی شما نوشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کی است اینجا کاین سطر را بخواند
مولانا


پوپویک پیکی، نامه زده اندر سر خویش
نامه گه باز کند گه شکند بر شکنا
منوچهری


حسین الهی قمشه ای

۲ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲
sheyda nshr

نامه

دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ب.ظ

راننده پول رو گرفت و چند بار بوسید، می‌دونستم زیادی گرفته و تا قبل‌ش تو دل‌ام شاکی بودم. بعد خوش‌م اومد ازش اونجایی که بوسید و شکر کرد و گفت دشت اول. ظاهربینم، حساس‌ام رو این شکر کردن‌ها، پشت فرمون قرآن گوش دادن‌ها، بفهمم کسی می‌ایسته به نماز دل‌م قرص می‌شه. خوش‌م اومد از شکر کردن‌اش. هزار تومن بیشتر برداشت؟ فقط هزار تومن؟ نوش جون‌اش. من‌ام آخرِ ماهه که جیب‌ام خالی شده وگرنه از اون اول‌ش هم شاکی نمی‌شدم.

گزارش کار رو دیروز فرستادم واسه رئیس بخش، خسته بودم، هی شمارده بودم و حساب کرده بودم. امروز باز هم بازش کردم که نکنه اشتباه شده باشه. دیوارها لرزید. برق‌ها رفت. سقف رو سرم خراب شد. من زدم تو سرم. یه عدد رو اشتباه زده بودم. چرا؟ از فائزه می‌پرسیدم چرا؟ ولی فائزه عاشق بود. نه اندازه‌ی رضا که عاشق فائزه‌ست. اما اینم به نوبه‌ی خودش حسابی سرش تو گوشیه. عدد رو درست کردم و دوباره گذاشتم‌ش رو آی پی جای گزارش قبلیه. به امید اینکه رئیس بخش دیروز یادش رفته باشه ببیندش. رفتم پیش منشی‌ش و گفتم فایلی که دیروز گفتم رو به اطلاع‌شون رسوندید؟ گفتن بعله. نا امید و خسته برگشتم پایین. و ریز ریز غصه خوردم. و بعدش یه چیز خنده داری پیش اومد که غصه‌ام کمرنگ شد.

دیر رسیدم خونه. زود رفتم بیرون. باز برگشتم خونه. باز رفتم بیرون. شب برگشتم خونه. یه ساعتِ پیش.

دل‌م الان چی می‌خواد؟

خوابگاه رو می‌خواد. خوابگاه پرفکت نبود. اما من گاه گاهی دل‌م هواش رو می‌کنه. هوس اون فقط درس داشتن رو. نظم خاصی که داشت. بی نظمیِ کنارش هم. کمبود غذا. پروژه‌های (فحش رکیک). و البته یک چیزی که الان دارم بهش فکر می‌کنم اینه که اکثراً حال هم رو می‌فهمیدیم. که یعنی چی دو بار دانشگاه رو بالا و پایین کردن (تو تیغ آفتاب از کوه بکشی بالا) و با سرویسِ هشت رسیدن و فردا پروژه و امتحان و کوفت و زهرمار داشتن. تو خونه خستگیِ من قدِ مالِ بابا نیست. روزمرگی‌ام هم اندازه‌ی سیما نه. وضع ام خوبه. آدمِ خوشبختِ تو خونه ام. ایضاً بیرون خونه هم. اما بحث بیرون برای یه وقتِ دیگه. الان دل‌م خوابگاه می‌خواد. که خستگی مون کم و بیش اندازه‌ی همه. حال هم رو می‌فهمیم. یه چیزی پیدا کردیم برای شام خوردیم. حالا یکی جوونمردی کرده رفته آبجوش گذاشته. نشستیم دور هم استادامون رو مسخره می‌کنیم. یه همچین فضایی...

چقدر خسته‌ام مهری

چقدر خسته‌ام مهتاب

امروز چهار بار دانشگاه رو بالا و پایین کردم هاله...

۲ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۹
sheyda nshr

خواب و خیال شیرین

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ

من خیال می‌کنم وقتی بگذری، اتفاق بهتری رخ می‌ده

باید بگذاری و بگذری

من همینطوری خوش‌ام

با کلی ستاره که دور سرم می‌رقصن

گاهی تند

گاهی آهسته

گاهی سقوط می‌کنن

من هم سقوط می‌کنم

دائم در حال بلند شدن‌ام

انگار که اصلاً  قرار نیست به جایی...

من مطمئن‌ام، باید بگذاری و بگذری.

۰ نظر ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
sheyda nshr

استخوان ماهی مرده و افسانه‌ی درخت لیمو

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۵ ق.ظ

خوابم را ببینید

خوابم را ببینید

دیدنِ خواب من خوب است

لباس عروس به تنم کنید

داخل باغ لیمو بچرخانیدم

عروسیِ من خوب است

سوار کشتی ام کنید

توی دریا پرت ام کنید

پرت کردنِ من خوب است

ماهیِ دریا می شوم

به دامم بیاندازید

در سیر، آبلیمو، شیر، زنجبیل تازه، نمک، فلفل سیاه بخوابانیدم

خواباندنِ من خوب است

نیازی به آرد نیست

سرخ کردن من خوب است.


۱ نظر ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۵
sheyda nshr

ندانی

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ب.ظ

توقدر خویش ندانی ز دردمندان پرس

کز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند

-سعدی-

۰ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۱:۵۵
sheyda nshr

بیشتر، بیشتر و بیشتر

يكشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۱ ق.ظ

زندگی خیلی بیشتر از این‌هاست.

و من همه‌اش رو می‌خوام.


۲ نظر ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۱
sheyda nshr